احتمالات
احتمالات
احتمالات
نويسنده: بيل پرونزيني
ترجمه : مينا فرشيد نيك
ترجمه : مينا فرشيد نيك
هنوز دو دقيقه نشده بود به حياط رفته بود كه سر طاس راجر تلفورد از بالاي نرده ها ظاهر شد . تعجبي نداشت. كمتر اتفاقي در محل مي افتاد كه از ديد تلفورد و زنش ، آيلين دور بماند . بي انصافي است آنها را فقط همسايه هاي فضولي بدانيم . اگر قرار باشد براي بچه ها يك پوسترآموزشي درست كنند در مورد نمونه اعلاي آدم هاي شكاك ، فضول و مزاحم ، تلفورد و زنش الگوهاي مناسبي هستند.
«فكر كنم صداي خس خس و خرناس از حياطتون شنيدم . نگو كه سوزان اجازه داده سگ بخري ، اونم يه دورگه.»
«دو رگه نيست ، تركيبي از نژاد روتويلره . مال خانواده ليندمانه ، بلوك بغلي.»
«خب ، خيلي خوبه كه سگ تو نيست . من و آيلين از سگ خوشمون نمي آد ، به خصوص از سگ هاي بزرگ . كثيفن . دائم دارن يه جايي رو سوراخ مي كنن. هميشه هم دارن پارس مي كنن.»
«جورج زياد پارس نمي كنه.»
«جورج؟ اسمش رو از كجا بلدي؟»
«روي برچسب قلاده ش نوشته.»
«براي يه سگ دو رگه اسم مسخره ايه . توي حياط تو چي كار مي كنه؟»
«يكي از نرده اي پرچين حياط پشتي شله . هنوز وقت نكرده ام درستش كنم.»
«چي رو داره گاز مي زنه؟»
«خب ، شبيه استخونه ... عجب ، انگار واقعا يه تيكه استخونه.»
«چه استخوان بزرگي هم هست . فكر نكنم تا حالا استخون به اين بزرگي ديده باشم . از كجا همچين استخوني گير آورده؟»
«من از فريزرمون به اش دادم.»
به فكر فرو رفت و صورتش مثل سگ هاي پاكوتاه شكاري چين خورد. تلفورد تصور مي كرد متفكر عميقي است . زنش هم چنين باوري راجع به خودش داشت . اين اعتماد به نفس كاذب از آنجا ناشي مي شد كه خودشان را يك جورهايي نويسنده به حساب مي آوردند: تلفورد متن هايي در مورد تعمير وسايل خانه سر هم مي كرد و آيلين هم كتاب آشپزي مي نوشت و شاهكارش «سبزي بنفش بلند مرتبه» نام داشت كه مجموعه دستاوردهايي براي پخت خوراك بادمجان در سراسر دنيا بود. هر دو در خانه كار مي كردند و براي همين فرصت كافي داشتند تا به مشغوليت مشترك دومشان يعني دخالت در كار ديگران بپردازند.
بالاخره پرسيد: «همه اون بسته ها رو هم از فريزرت درآورده بودي؟»
«كدوم بسته ها؟»
«همون ها كه امروز صبح به زور تو سطل زباله ت جا داده بودي. چرا اون همه گوشت سالم رو دور انداختي؟»
«ديگه به درد نمي خورن . گوشت گوزن بود. پارسال يكي از همكارام بهمون داده بود.»
«اشكالشون چي بود؟»
«فريزر زدگي.»
«چي؟»
«پديده اي است كه وقتي اجسام براي مدت طولاني در فريزر نگه داري شوند رخ مي دهد! مطمئنم لااقل موقع نوشتن يكي از او كتابات به اش رفرنس دادي.»
تلفورد دوباره همان قيافه سگ متفكر را گرفت . براي اينكه اين تقلاهاي ذهنيش را نبينم ، به آسمان نگاه كردم . شب خوبي بود ، با آسماني صاف اما براي اينكه روي بالكن بنشيني و كتاب بخواني كمي سرد بود. پاييز از راه رسيده بود. برگ هاي درخت افرا كم كم داشتند رنگ به رنگ مي شدند.
تلفورد طلبكارانه پرسيد: «اون همه سرو صدايي كه ديشب از خونه ت مي اومد چي بود؟» تلفورد هيچ وقت نمي پرسيد ، هميشه باز خواست مي كرد.
«تميز كردن فريزر كه اين همه سر و صدا نداره . به علاوه ، دير وقت هم بود ، تا بعد از ساعت يازده طول كشيد . مثل صداي اره و چكش و مته برقي بود.»
«درسته . داشتم روي يه پروژه شخصي كار مي كردم.»
تلفورد با كج خلقي گفت : «راز بزرگ . ها؟ پرده پنجره هاي زيرزمين رو هم كه كشيده بودي . درواقع ، چند روزه كه بيشتر پرده هاي خونه ت همين طوري كشيده س».
«پس از ديد زدن خونه م نااميد شدي.»
«فكر مي كني من با دوربين جاسوسيت رو مي كنم؟»
«مي دونم كه مي كني ، ديدمت.»
تلفورد صدايي از گلويش در آورد . گفت : «اون وقت شب براي كار با چكش واره خيلي دير بود . سر و صدا نذاشت من و آيلين بخوابيم. سوزان هم حتما خوابش نبرده.»
«سوزان خونه نبود.»
«منظورت چيه خونه نبود؟»
انگار جورج هم مثل من حوصله اش از اين گفت و گو سر رفته بود. روي چمن دراز كشيده بودو استخوان را بين دست هايش گرفته بود و آن را گاز مي زد . بعد يك مرتبه بلند شد . با دندان هايش محكم استخوان را گرفت ، خودش را تكاند و به سمت پرچين حياط پشتي رفت .
«امروز هم نيست . اگر برات جالبه بدوني ، به همين دليل هم بود كه به خودم اجازه دادم جورج رو به خونه راه بدم و يه تيكه استخون بندازم جلوش.»
«كجاست؟ كجا رفته؟»
گفتم : «يه جاي دور.»
«يه جاي دور؟ كي ؟ كجا؟»
«دو روز قبل . يه سفر كوتاه.»
«بيخود مي گي . من يكشنبه تمام روز خونه بودم .من و آيلين هر دومون خونه بوديم ونديدم هيچ كدوم تون از خونه بيرون بياين.»
«مي دونم سعي مي كني هم اتفاقات رو زير نظر داشته باشي راجر، اما پيش مي آد كه بعضي از وقايع رو از دست بدي . حالا هم اگه اشكالي نداره ، يه كارهايي تو خونه دارم كه بايد به شون برسم.» چيزي پشت سرم گفت اما خودم را به نشنيدن زدم.
رفتم سر كمد اتاق سوزان . داشتم لباس هايش را از آويز در مي آوردم و در كيسه هاي تيره رنگ مي گذاشتم كه تلفن زنگ زد . مي شد حدس زد ؛ آيلين تلفورد بود. با صداي تو دماغيش گفت: «هوارد ،سوزان كجاست؟»
«خونه نيست . راجر حتما تا حالا به ات گفته.»
«خب ، من بايد باهاش حرف بزنم . يه سوال درباره كتاب جديدم دارم ، دستور پخت زردك. كجا رفته؟»
«اگه لازمه بدوني ، رفته ديدن خواهرش ؛ مريضه.»
«نمي دونستم سوزان خواهر داره . هيچ وقت به ام نگفته بود.»
«خيلي كم راجع به اش حرف مي زنه . زياد با هم صميمي نيستن.»
«پس چرا رفته ديدنش؟»
«همين الان توضيح دادم . خواهرش مريضه . يه جور حس مسووليت خونوادگيه.»
آيلين مكث متكفرانه اي كرد ، بعد پرسيد: «خواهرش كجا زندگي مي كنه؟ شماره تلفنش چنده؟»
«توي دولوث . شماره شوهم نمي تونم بهت بدم.»
«چرا؟ چرا نمي توني؟»
«سوزان نمي خواد كسي آرامش خواهرش رو به هم بزنه.»
مكثي ديگر . آخر سر با لحني غم زده گفت : «هوارد، بايد بگم كه من و راجر يك كم نگرانيم.
«نگران خواهر سوزان؟»
«نگران سوزان.»
«چرا بايد نگران سوزان باشيد؟»
«اتفاقات عجيب و غريبي كه اين چند روزه تو خونه ت افتاده ؛ دليلش اينه.»
گفتم : «بستگي داره به چي بگي عجيب و غريب.» و گوشي را گذاشتم.
وقتي با يك كارتن مقوايي ديگر از در جلو بيرون آمدم ، تلفورد پايين پله ها ي ايوان ايستاده بود. دقيق تر بخواهم بگويم ،مثل آدمي كه نياز دارد برود دستشويي ، داشت اين پا و آن پا مي كرد . قبلا هم بارها اين رفتارش را ديده بودم . اگر ضمن اين كار عرق گير جلف زردش را هم به تن داشت ، معنيش اين بود كه عازم پياده روي ـ تجسس صبحگاهيش در اطراف محله است.
«اينها چيه هوارد ؟» با دست به ماشينم اشاره كرد كه صندلي و صندوق عقبش را پر از كارتن و پاكت هاي پلاستيكي كرده بودم «داري اثاث كشي مي كني ؟ توي اين همه جعبه و پاكت چيه؟»
«تو فكر مي كني چي باشه؟»
«به نظر مي آد لباس و اين چيزها باشه.»
«احسنت . برداشتت عالي بود؛ لباس و اثاث.»
«مي خواي چي كارشون كني؟»
«كاري كه معمولا با وسايل و لباس هاي به دردنخور مي كنم؛ مي دم به خيريه.»
آخرين كارتن را هم به ماشين بردم و روي صندلي عقب گذاشتم. تلفورد كه هنوز پابه پا مي كرد ، پشت سرم راه افتاد.
پرسيد: «همش وسايل خودته؟»
«راستش رو بخواي نه ، بيشترش وسايل سوزانه.»
در جوابم اخم كرد«چرا داري وسايل اونو رد مي كني بره؟»
«ديگه لازمشون نداره.»
«چرا؟»
«بايد وقتي برگشت از خودش بپرسي.»
همان بعد ازظهر ، تازه از سر كار بر گشته بودم كه دوباره سر و كله تلفورد پيدا شد . در گاراژ هنوز باز بود و داشتم خريدهايم را از صندوق عقب خالي مي كردم كه يكباره نفسش را پس گردنم حس كردم ؛ سريع و بي صدا ، مثل يك شبح شيطاني.
گفت :«چي خريدي؟ قوطي رنگه؟»
«قدرت استنتاجت واقعا معركه ست. از برچسب «رنگ پلاستيك سفيد» روي قوطي به اين نتيجه رسيدي يا سر نخ ديگه اي هم داشتي؟»
«كجا رو مي خواي رنگ كني؟»
«كارگاهم رو . دو تا از ديوارهاش زخمي شدن.»
«زخمي؟»
«مي دوني ديگه ، جاي ضربه ، خراش ، لكه.»
چشم هايش تنگ شد «چه جور لكه اي؟»
«چه جور لكه هايي ممكنه روي ديوار كارگاه باشه ؟ لكه بَتونه چوب ، لاك الكل و اين جور چيزا . كار نجاري بدون شتك زدن نمي شه.»
انگار كلمه نامطبوعي باشد ، تكرار كرد: «شتك زدن.»
آخرين بسته خريدم را از صندوق بيرون آوردم و در صندوق عقب را بستم.
تلفورد پرسيد: «اين چيه؟»
«خب ، بذار ببينيم . شكلش كه مثل يك كيف بولينگه ، اندازه ش هم كه قد يه ساك بولينگه . نكنه ساك بولينگ باشه؟»
«تو بولينگ بازي نمي كني. تا حالا در موردش حرف نزدي .»
«قبل از اينكه با سوزان آشنا بشم ، مرتب بولينگ بازي مي كردم. اون فكر مي كنه بازي احمقانه ايه.»
«چي شد كه بر خلاف ميل سوزان دوباره بولينگ رو شروع كردي؟»
«اون حرفي نداره.»
«چطور نداره.»
گفتم : «چون نداره ديگه.»
چند دقيقه از نيمه شب گذشته بود كه چراغ هاي اتاق نشيمن را خاموش كردم و رفتم از گوشه پرده يكي از پنچره ها نگاهي بيندازم. خانه تلفوردها ، تا جايي كه مي توانستم از بالاي پرچين ببينم ، كاملا تاريك بود. بسته اي را كه آماده كرده بودم جمع كردم ، از آشپزخانه به بالكن و حياط پشتي رفتم . شب بي ابري بود. از كنار سايه بان باغباني رد شدم ، بيلچه برداشتم و به باغچه رز بردم . بين سايه هاي دو رز محبوب سوزان ، رز دمشقي و رز نارنجي فلوريبوندا ، گودال نسبتا عميقي كندم و بسته را دفن كردم . بيلچه را سر جايش گذاشتم و با عجله به داخل خانه برگشتم . كاملا مطمئن نبودم اما وقتي به خانه تلفورد نگاه انداختم حس كردم پشت پنجره اتاق خواب طبقه دوم ، چيزي تكان خورد.
روز بعد ، تا ساعت شش بعدازظهر به طرز معجزه آسايي از شر تلفورد ها راحت بودم . جلوي خانه بودم و داشتم چمن را آب مي دادم كه سر و كله آيلين ، طبق برنامه روزانه اش ، پيدا شد . راجر پياده روي ـ تجسس خود را صبح ها انجام مي داد اما تاكتيك زنش پياده روي ـ تجسس عصرانه بود. روش هايشان قابل تحسين بود؛ هماهنگي تاكتيكي دقيقي كه با استفاده از آن قلمروشان را پوشش مي دادند. مثل يك تيم كماندوي ورزيده در مواقع مختلف روز محله را در دو جهت مخالف طي مي كردند و آسايش مردم را بر هم مي زدند.
تند تند به طرفم آمد و چند متر دورتر از من توي پياده رو ايستاد. اگر شوهرش شبيه سگ هاي پاكوتاه شكار بود، نژاد آيلين مثل سگ هاي اهلي بود ؛ با دماغي كشيده و منحني شكل كه جان مي داد براي فضولي كردن در كاري كه به او مربوط نيست.
گفت : «خب هوارد ، فكر نكنم خبري از سوزان داشته باشي.»
«اما دارم ، ديشب تلفن كرد. خواهرش داره بهتر مي شه »
«پس سوزان خيلي زود بر مي گرده خونه .»
«احتمالا نه . شايد يه مدتي اونجا بمونه.»
«چرا؟»
«چون اونجا رو دوست داره ، متاسفانه بيشتر از اينجا.»
«يعني مي خواي بگي تركت كرده؟»
«من همچنين چيزي نگفتم.»
يك چين ديگر ، يك اخم «باور نمي كنم كه سوزان اين طوري بي مقدمه خونه و زندگيش رو ول كنه بره . همچين آدمي نيست.»
بعد برگشت و غرولند كنان راه افتاد . بلند مي گفت كه من هم بشنوم: «مي دونستم ، مي دونستم!»
آب دادن چمن را تمام كردم و روي پله هاي ايوان نشستم تا در آن غروب آرام هوايي بخورم . هنوز پنج دقيقه هم آنجا ننشسته بودم كه تلفورد قدم زنان در پياده روي خانه ام ظاهر شد. ماموريتش حمله مستقيم تاكتيكي بود، روشي كه تا به حال از آن استفاده نكرده بود. بي مقدمه گفت: «ديشب دوباره تا ديروقت بيدار بودي هوارد بنت . كلي از نيمه شب گذشته بود. اون موقع شب چي رو داشتي تو باغچه رز چال مي كردي؟ ابرويي بالا انداختم «دوربين ساده كفايت نمي كرد ، حالا پيشرفته تر شدي و براي جاسوسي هاي شبانه ت دوربين مادون قرمز خريدي؟ اينكه در طول روز يا شب در ملك شخصيم چي كار مي كنم فقط به خودم مربوطه.»
تلفورد تند تند جواب داد: «بنت نمي توني قسر در بري! هر طوري كه شده ته و توي اين قضيه رو در مي آريم.»
لبخندي زدم. «جدا؟ منم خيلي معما دوست دارم ، براي وقت گذروني خوبه.»
«معما؟»
«غربال كردن احتمالات مختلف ، گشتن دنبال قطعاتي كه در كنار هم يه تصوير كامل رو مي سازن ، يه بازي فكري مهيج.»
دوباره صبح شد و سگ فضول دم در گاراژ منتظر ايستاده بود.
«اينها رو هم داري مي بري خيريه؟»
گفتم : «درسته آيلين.»
«حدس مي زنم همه ش هم وسايل سوزان باشه . داري از شر وسايلش خلاص مي شي ، چون ادعا مي كني كه ديگه بر نمي گرده.»
«من همچين ادعايي نكردم.»
انگشتش را به حالت اتهام به سمت من نشانه رفت «من مي گم اون هيچ جا نرفته ، مي گم تو يه بلايي سرش آوردي.»
آخرين كيسه تيره رنگ را در صندوق عقب ماشين گذاشتم. فقط ساك بولينگ باقي مانده بود. آيلين انگار تازه متوجه آن شده بود. دماغش چيني خورد و دندان هايش را روي هم فشار داد: « اون كيف ، توش چي داري؟»
«ساك بولينگه . پس قاعدتا بايد توش يه توپ بولينگ باشه.»
«به راجر كه گفتي توپ نداري.»
«جدا؟ احتمالا اشتباه شنيده.» ساك را از دسته هايش گرفتم و بلند كردم.
آيلين عقب عقب رفت «اون لكه چيه كنار ساك؟ به نظر مي آد خيسه.»
گفتم : «خيالاتي شدي» و ساك را توي صندوق عقب پرت كردم.
بلند نفس نفس مي زد : «وقتي انداختيش صداي خرد شدنش رو شنيدم...»
«آيلين ، توپ هاي بولينگ شكستني نيستند.»
«مي دونم صداي چي بود.» همان طور عقب عقب مي رفت . دست هايش را طوري جلوي سرش نگه داشته بودكه انگار داشت از خودش در برابر چيزي دفاع مي كرد . صورتش به رنگ سبزي مورد علاقه اش ، بادمجان ، در آمده بود و چشم هايش داشت از حدقه بيرون مي زد. صداي نامفهومي از دهانش در آورد و پا به فرار گذاشت .
ساعت هفت شب بود كه زنگ را زدند. دو مرد با لباس رسمي بيرون در ايستاده بودند. يكيشان موهاي تيره داشت و چهار شانه بود، آن يكي موهايش روشن بود و لاغرتر بود. مرد چهارشانه پرسيد: «آقاي هوارد بنت؟»
«بله ، امرتون؟»
«افسر پليس.» نشان هايشان را بالا گرفتند تا ببينم. «من پيلوفسكي هستم ، ايشون هم كارآگاه جنكينز هستن. اگه اشكالي نداره چند تا سوال ازتون داشتيم. مي شه بياييم تو؟»
آنها را به اتاق نشيمن راهنمايي كردم . جنكينز گفت: «يه راست بريم سر اصل مطلب . ما گزارشي از رفتار مشكوك دريافت كرديم كه به شما و همسرتون مربوط مي شه .»
«آهان ، حالا فهميدم ؛ تلفوردها ... . حدس مي زدم به شما زنگ بزنن.»
«چرا؟»
«تلفوردها آدم هايي هستن كه اصطلاح همسايه هاي جهنمي رو براي اونها ساختن ؛ فضول و جاسوس از بدترين نوعش و تا دلتون بخواد اهل اغراق كردن. از چند روز پيش كه سوزان مجبور شد بي مقدمه بره سفره ، ديگر غير قابل تحمل شده ن.»
پيلوفسكي پرسيد: «سوازن كيه؟»
«همسرم. رفته دولوث ، عيادت خواهر مريضش . تا حالا چند بار به تلفوردها گفتم.»
«خانم تلفورد ادعا مي كنه شما به اش گفتين كه همسرتون شما رو ترك كرده و موقتا در دولوث زندگي مي كنه.»
«پس منظور من رو درست متوجه نشده . هر دوشون اصرار دارن يه سري حوادث پيش پا افتاده رو اشتباه برداشت كنند.»
«شايد بهتر باشه شما روايت خودتون رو از اين حوادث تعريف كنيد.»
مجبور شدم همه چيز را با جزئيات تعريف كنم. جنكينز يادداشت بر مي داشت .
پيلوفسكي گفت : «در مورد ساك بولينگ خيس و صداي خرد شدن چيزي نگفتين.»
«آهان! آيلين تلفورد تخيل فعالي داره ، نويسنده ست ، مي فهميد كه . ساك خيس نبود ، فقط لك داشت .توش هم فقط يه توپ قديمي بولينگ بود.»
«ساك و توپ الان كجان؟»
به دروغ گفتم : «با بقيه خرت و پرت ها دادم به خيريه.» در حقيقت ساك را نزديكي هاي محل كارم در يك سطح آشغال بزرگ انداخته بودم.
جنكينز پرسيد: «اشكالي نداره يه نگاهي به دور و بر بندازيم؟ طبيعتا حق داري بگي نه ، ما مجوز تفتيش نداريم.» معني حرفش اين بود كه اگر لازم مي شد ، مي توانستند بروند يكي بياورند.
همه جاي خانه را نشانشان دادم . مودب و با ملاحظه بودند اما همه جا را تفتيش كردند. به كارگاه تازه رنگ شده ام و بقيه زيرزمين توجه خاصي نشان دادند ، ابزارهايم را وارسي كردند و حتي داخل فريزر را هم گشتند . چيزي دال بر گناهكار بودن من پيدا نكردند. چيزي نبود كه پيدا كنند. از زيرزمين بردمشان بيرون و مجسمه سراميكي پرنده زشتي را كه در باغچه رز خاك كرده بودم در آوردم. گفتم : «يهو به سرم زد اين كار رو بكنم. هميشه از اين مجسمه بدم مي اومد و در نبود سوزان ... خب ، ديگه نمي تونستم تحملش كنم.»
پيلوفسكي پرسيد : «چرا خاكش كردي؟ چرا ننداختيش تو زبالبه دوني ؟ »
دستپاچه گفتم : «راستش رو بخواي ، مي خواستم يه راه برگشت باقي بذارم . گفتم اگه سوزان فهميد كه مجسمه نيست و ناراحت شد ، از زير خاك درش مي آرم و وانمود مي كنم گم شده بوده.» آهي كشيدم «فكر كنم حالا كه درش آوردم ، بايد برش گردونم سر جاش . از اولش هم فكر احمقانه اي بود.»
قبل از اينكه بروند ، جنكينز اسم ، آدرس و شماره تلفن خواهر سوزان را گرفت . اطلاعات را به او دادم و گفتم : «لطفا تا جايي كه مي شه سعي كنيد تماس نگيريد، مگر اينكه خيلي ضروري باشه . مطمئنم كه درك مي كنيد.»
«فقط براي گزارشمون لازم داريم ، آقايت بنت.»
فردا و پس فرداي آن شب ، همسايه هاي فضول مزاحمم نشدند . اثري ازشان نبود . معنيش اين بود كه تاكتيك هايش را از حالت علني به مخفيانه تغيير داده اند. مهم نبود پليس به آنها چه گفته ، تا با چشم خودشان سوزان را صحيح و سالم نديدند ، باور نكردند.
ظهر روز بعد عازم فرودگاه شدم . پرواز ساعت سه بعدازظهر دولوث سر وقت نشست . ماشين را كه مقابل ترمينال پروازهاي ورودي پارك كردم، سوزان با ساكش منتظر ايستاده بود و با اينكه حتي يك دقيقه دير نكرده بودم با اخم به ساعتش نگاه مي كرد. از فرودگاه كه بيرون مي آمديم گفتم: «عزيزم ، خيلي خوبه كه برگشتي خونه.»
گفت : «كدو تنبل من.» لقب مورد علاقه اش بود كه من از شنيدنش بيزار بودم. «احتمالا آرزو داشتي يه كم بيشتر مي موندم . خب ، حداقل مي توني آرزوش رو داشته باشي. اگه وضعيت خواهرم تا هفته آينده بهتر نشه ، بايد دوباره برگردم پيشش.»
گفتم: «متاسفم كه اين رو مي شنوم.»
«كدو تنبل ، نگو كه تنهايي رو دوس نداري. اين طوري آزادي كه كله ت رو فرو كني تو كتاب و كارايي رو كه بايد تو خونه انجام بدي پشت گوش بندازي .»
من هيچ وقت كارهاي خونه رو پشت گوش نمي ندازم.»
«آره ، فقط وقتايي كه من دائم به ات سيخونك مي زنم. فكر نكنم كارهايي رو كه برايت فهرست كردم انجام داده باشي . ميز جديد برا چرخ خياطيم درست كردي؟»
«كار يه شب بود.»
«لباس ها و وسايل بيرون دادني رو بردي خيريه؟»
«بله عزيزم ، به علاوه خرت و پرت هايي كه توي زيرزمين تلنبار شده بود.»
«اون كارگاه زشت رو رنگ كردي؟»
«هر چهار تا ديوارش رو.»
«فريزر رو هم تميز كردي؟»
«فريزر رو هم تميز كردم . يك كار خوب ديگه هم كردم ؛ يه هندونه ته يخچال پيدا كردم كه چند هفته قبل خريده بديم و يادمون رفته بود بخوريم.»
«حتما فاسد شده بود.»
«آره ، له شده بود.»
گفت : «غير از وقت كشي كار ديگه اي هم كردي؟»
«آره ، كلي با تلفوردها سرگرم شدم .با هم يه بازي كرديم.»
«بازي ؟ با اون آدماي فضول؟»
«در واقع ، اونها بازي رو شروع كردند. هيچ وقت به ذهن خودم نمي رسيد اما قواعدش رو زود ياد گرفتم و خودم هم چند تا قانون به اش اضافه كردم.»
«جالبه. كي برد؟»
«من بردم.»
گفت : «خوش به حالت» و موضوع بحث را عوض كرد . هيچ وقت به پيروزي هاي كوچك من علاقه اي نشان نمي داد.
به خانه كه رسيديم ، ماشين را جايي پارك كردم كه كاملا در ديدرس باشد و به سوزان كمك كردم از ماشين پياده شود . تلفوردها در ايوانشان نشسته بودند . جفتشان وقتي سوزان را ديدند ، از جايشان بلند شدن و گردنشان را مثل دو تا غاز زشت و عصباني دراز كردند . با خوشرويي برايشان دست تكان دادم . بي آنكه جوابم را بدهند ، به خانه شان خزيدند.
بعد از اينكه شستن ظرف هاي شام را تمام كردم ، روي ايوان جلو نشستم تا محله را در غروب تماشا كنم . شب نسبتا گرمي بود . چراغ هاي خانه تلفوردها روشن بود اما اثري از راجر يا آيلين نبود . تا آنجايي كه يادم مي آمد اين اولين بار بود كه پرده همه پنجره هايشان كشيده بود و گوشه هيچ كدامشان تكان نمي خورد. زمان زيادي طول مي كشيد تا دوباره به فكر جاسوسي من بيفتند . بعد از سال ها مزاحمت ، چشم انداز يك آرامش طولاني سرمستم مي كرد.
كمي بعد حفاظ در محكم به هم خورد و سوزان كنارم جا خوش كرد. پرسيد: «چرا پوزخند مي زني ؟ به چي فكر مي كردي؟»
«به هيچي ، به احتمالات.»
«از حرفات سر در نمي آرم هوارد . بعضي وقت ها از خودم مي پرسم چي فكر مي كردم كه زنت شدم.»
قبل از انكه بتوانم جوابي دست و پا بكنم، جورج ـ سگ ِ ليندمان ها ـ از گوشه حياط سر و كله اش پيدا شد.
سوزان جيغ گوشخراشي كشيد كه باعث شد سگ با گوش هاي افتاده همان جا خشكش بزند: «هوارد!»
«نترس، بي آزاره.»
«بي آزار؟ اين جونو زشت ؟ چطوري اومده تو حياط ما؟»
«يكي از نرده هاي پرچين عقبي شل شده.»
«يه نرده شل شده و تو درستش نكردي؟ چت شده ؟ اين هيولا داره واسه خودش ول مي گرده و معلوم نيست چه خرابكاري هايي به بار بياره . بندازش بيرون ! همين الان!»
بلند شدم و از پله هاي ايوان پايين رفتم . جورج شروع كرد به دم تكان دادن . نزديك آمد و دستم را ليسيد.
«و تا نرده رو درست نكردي برنگرد. مي شنوي؟»
«بله عزيزم ، لازم نيست داد بزني.»
گفت : «كدوتنبل» و برگشت داخل و در را پشت سرش به هم كوبيد.
گفتم : «بيا جورج» و سگ را به حياط پشت خانه بردم. نمي خواست برود. با چشمان درشت و منتظرش به من زل زده بود. خم شدم و سرش را نوازش كردم.
گفتم : «امشب چيزي برات ندارم پسر ، اما ممكنه همين روزا يه چيزي برات داشته باشم . كسي چه مي دونه؟ زندگي پر از احتمالاته.»
بعد بيرونش كردم و رفتم ابزارهايم را بياورم تا وانمود كنم دارم نرده شل را تعمير مي كنم.
پي نوشت: اين داستان با عنوان «Possibilities» در مجموعه داستان هاي معمايي استرند( strandmag) به چاپ رسيده است.
منبع:خردنامه ، شماره 72
«فكر كنم صداي خس خس و خرناس از حياطتون شنيدم . نگو كه سوزان اجازه داده سگ بخري ، اونم يه دورگه.»
«دو رگه نيست ، تركيبي از نژاد روتويلره . مال خانواده ليندمانه ، بلوك بغلي.»
«خب ، خيلي خوبه كه سگ تو نيست . من و آيلين از سگ خوشمون نمي آد ، به خصوص از سگ هاي بزرگ . كثيفن . دائم دارن يه جايي رو سوراخ مي كنن. هميشه هم دارن پارس مي كنن.»
«جورج زياد پارس نمي كنه.»
«جورج؟ اسمش رو از كجا بلدي؟»
«روي برچسب قلاده ش نوشته.»
«براي يه سگ دو رگه اسم مسخره ايه . توي حياط تو چي كار مي كنه؟»
«يكي از نرده اي پرچين حياط پشتي شله . هنوز وقت نكرده ام درستش كنم.»
«چي رو داره گاز مي زنه؟»
«خب ، شبيه استخونه ... عجب ، انگار واقعا يه تيكه استخونه.»
«چه استخوان بزرگي هم هست . فكر نكنم تا حالا استخون به اين بزرگي ديده باشم . از كجا همچين استخوني گير آورده؟»
«من از فريزرمون به اش دادم.»
به فكر فرو رفت و صورتش مثل سگ هاي پاكوتاه شكاري چين خورد. تلفورد تصور مي كرد متفكر عميقي است . زنش هم چنين باوري راجع به خودش داشت . اين اعتماد به نفس كاذب از آنجا ناشي مي شد كه خودشان را يك جورهايي نويسنده به حساب مي آوردند: تلفورد متن هايي در مورد تعمير وسايل خانه سر هم مي كرد و آيلين هم كتاب آشپزي مي نوشت و شاهكارش «سبزي بنفش بلند مرتبه» نام داشت كه مجموعه دستاوردهايي براي پخت خوراك بادمجان در سراسر دنيا بود. هر دو در خانه كار مي كردند و براي همين فرصت كافي داشتند تا به مشغوليت مشترك دومشان يعني دخالت در كار ديگران بپردازند.
بالاخره پرسيد: «همه اون بسته ها رو هم از فريزرت درآورده بودي؟»
«كدوم بسته ها؟»
«همون ها كه امروز صبح به زور تو سطل زباله ت جا داده بودي. چرا اون همه گوشت سالم رو دور انداختي؟»
«ديگه به درد نمي خورن . گوشت گوزن بود. پارسال يكي از همكارام بهمون داده بود.»
«اشكالشون چي بود؟»
«فريزر زدگي.»
«چي؟»
«پديده اي است كه وقتي اجسام براي مدت طولاني در فريزر نگه داري شوند رخ مي دهد! مطمئنم لااقل موقع نوشتن يكي از او كتابات به اش رفرنس دادي.»
تلفورد دوباره همان قيافه سگ متفكر را گرفت . براي اينكه اين تقلاهاي ذهنيش را نبينم ، به آسمان نگاه كردم . شب خوبي بود ، با آسماني صاف اما براي اينكه روي بالكن بنشيني و كتاب بخواني كمي سرد بود. پاييز از راه رسيده بود. برگ هاي درخت افرا كم كم داشتند رنگ به رنگ مي شدند.
تلفورد طلبكارانه پرسيد: «اون همه سرو صدايي كه ديشب از خونه ت مي اومد چي بود؟» تلفورد هيچ وقت نمي پرسيد ، هميشه باز خواست مي كرد.
«تميز كردن فريزر كه اين همه سر و صدا نداره . به علاوه ، دير وقت هم بود ، تا بعد از ساعت يازده طول كشيد . مثل صداي اره و چكش و مته برقي بود.»
«درسته . داشتم روي يه پروژه شخصي كار مي كردم.»
تلفورد با كج خلقي گفت : «راز بزرگ . ها؟ پرده پنجره هاي زيرزمين رو هم كه كشيده بودي . درواقع ، چند روزه كه بيشتر پرده هاي خونه ت همين طوري كشيده س».
«پس از ديد زدن خونه م نااميد شدي.»
«فكر مي كني من با دوربين جاسوسيت رو مي كنم؟»
«مي دونم كه مي كني ، ديدمت.»
تلفورد صدايي از گلويش در آورد . گفت : «اون وقت شب براي كار با چكش واره خيلي دير بود . سر و صدا نذاشت من و آيلين بخوابيم. سوزان هم حتما خوابش نبرده.»
«سوزان خونه نبود.»
«منظورت چيه خونه نبود؟»
انگار جورج هم مثل من حوصله اش از اين گفت و گو سر رفته بود. روي چمن دراز كشيده بودو استخوان را بين دست هايش گرفته بود و آن را گاز مي زد . بعد يك مرتبه بلند شد . با دندان هايش محكم استخوان را گرفت ، خودش را تكاند و به سمت پرچين حياط پشتي رفت .
«امروز هم نيست . اگر برات جالبه بدوني ، به همين دليل هم بود كه به خودم اجازه دادم جورج رو به خونه راه بدم و يه تيكه استخون بندازم جلوش.»
«كجاست؟ كجا رفته؟»
گفتم : «يه جاي دور.»
«يه جاي دور؟ كي ؟ كجا؟»
«دو روز قبل . يه سفر كوتاه.»
«بيخود مي گي . من يكشنبه تمام روز خونه بودم .من و آيلين هر دومون خونه بوديم ونديدم هيچ كدوم تون از خونه بيرون بياين.»
«مي دونم سعي مي كني هم اتفاقات رو زير نظر داشته باشي راجر، اما پيش مي آد كه بعضي از وقايع رو از دست بدي . حالا هم اگه اشكالي نداره ، يه كارهايي تو خونه دارم كه بايد به شون برسم.» چيزي پشت سرم گفت اما خودم را به نشنيدن زدم.
رفتم سر كمد اتاق سوزان . داشتم لباس هايش را از آويز در مي آوردم و در كيسه هاي تيره رنگ مي گذاشتم كه تلفن زنگ زد . مي شد حدس زد ؛ آيلين تلفورد بود. با صداي تو دماغيش گفت: «هوارد ،سوزان كجاست؟»
«خونه نيست . راجر حتما تا حالا به ات گفته.»
«خب ، من بايد باهاش حرف بزنم . يه سوال درباره كتاب جديدم دارم ، دستور پخت زردك. كجا رفته؟»
«اگه لازمه بدوني ، رفته ديدن خواهرش ؛ مريضه.»
«نمي دونستم سوزان خواهر داره . هيچ وقت به ام نگفته بود.»
«خيلي كم راجع به اش حرف مي زنه . زياد با هم صميمي نيستن.»
«پس چرا رفته ديدنش؟»
«همين الان توضيح دادم . خواهرش مريضه . يه جور حس مسووليت خونوادگيه.»
آيلين مكث متكفرانه اي كرد ، بعد پرسيد: «خواهرش كجا زندگي مي كنه؟ شماره تلفنش چنده؟»
«توي دولوث . شماره شوهم نمي تونم بهت بدم.»
«چرا؟ چرا نمي توني؟»
«سوزان نمي خواد كسي آرامش خواهرش رو به هم بزنه.»
مكثي ديگر . آخر سر با لحني غم زده گفت : «هوارد، بايد بگم كه من و راجر يك كم نگرانيم.
«نگران خواهر سوزان؟»
«نگران سوزان.»
«چرا بايد نگران سوزان باشيد؟»
«اتفاقات عجيب و غريبي كه اين چند روزه تو خونه ت افتاده ؛ دليلش اينه.»
گفتم : «بستگي داره به چي بگي عجيب و غريب.» و گوشي را گذاشتم.
وقتي با يك كارتن مقوايي ديگر از در جلو بيرون آمدم ، تلفورد پايين پله ها ي ايوان ايستاده بود. دقيق تر بخواهم بگويم ،مثل آدمي كه نياز دارد برود دستشويي ، داشت اين پا و آن پا مي كرد . قبلا هم بارها اين رفتارش را ديده بودم . اگر ضمن اين كار عرق گير جلف زردش را هم به تن داشت ، معنيش اين بود كه عازم پياده روي ـ تجسس صبحگاهيش در اطراف محله است.
«اينها چيه هوارد ؟» با دست به ماشينم اشاره كرد كه صندلي و صندوق عقبش را پر از كارتن و پاكت هاي پلاستيكي كرده بودم «داري اثاث كشي مي كني ؟ توي اين همه جعبه و پاكت چيه؟»
«تو فكر مي كني چي باشه؟»
«به نظر مي آد لباس و اين چيزها باشه.»
«احسنت . برداشتت عالي بود؛ لباس و اثاث.»
«مي خواي چي كارشون كني؟»
«كاري كه معمولا با وسايل و لباس هاي به دردنخور مي كنم؛ مي دم به خيريه.»
آخرين كارتن را هم به ماشين بردم و روي صندلي عقب گذاشتم. تلفورد كه هنوز پابه پا مي كرد ، پشت سرم راه افتاد.
پرسيد: «همش وسايل خودته؟»
«راستش رو بخواي نه ، بيشترش وسايل سوزانه.»
در جوابم اخم كرد«چرا داري وسايل اونو رد مي كني بره؟»
«ديگه لازمشون نداره.»
«چرا؟»
«بايد وقتي برگشت از خودش بپرسي.»
همان بعد ازظهر ، تازه از سر كار بر گشته بودم كه دوباره سر و كله تلفورد پيدا شد . در گاراژ هنوز باز بود و داشتم خريدهايم را از صندوق عقب خالي مي كردم كه يكباره نفسش را پس گردنم حس كردم ؛ سريع و بي صدا ، مثل يك شبح شيطاني.
گفت :«چي خريدي؟ قوطي رنگه؟»
«قدرت استنتاجت واقعا معركه ست. از برچسب «رنگ پلاستيك سفيد» روي قوطي به اين نتيجه رسيدي يا سر نخ ديگه اي هم داشتي؟»
«كجا رو مي خواي رنگ كني؟»
«كارگاهم رو . دو تا از ديوارهاش زخمي شدن.»
«زخمي؟»
«مي دوني ديگه ، جاي ضربه ، خراش ، لكه.»
چشم هايش تنگ شد «چه جور لكه اي؟»
«چه جور لكه هايي ممكنه روي ديوار كارگاه باشه ؟ لكه بَتونه چوب ، لاك الكل و اين جور چيزا . كار نجاري بدون شتك زدن نمي شه.»
انگار كلمه نامطبوعي باشد ، تكرار كرد: «شتك زدن.»
آخرين بسته خريدم را از صندوق بيرون آوردم و در صندوق عقب را بستم.
تلفورد پرسيد: «اين چيه؟»
«خب ، بذار ببينيم . شكلش كه مثل يك كيف بولينگه ، اندازه ش هم كه قد يه ساك بولينگه . نكنه ساك بولينگ باشه؟»
«تو بولينگ بازي نمي كني. تا حالا در موردش حرف نزدي .»
«قبل از اينكه با سوزان آشنا بشم ، مرتب بولينگ بازي مي كردم. اون فكر مي كنه بازي احمقانه ايه.»
«چي شد كه بر خلاف ميل سوزان دوباره بولينگ رو شروع كردي؟»
«اون حرفي نداره.»
«چطور نداره.»
گفتم : «چون نداره ديگه.»
چند دقيقه از نيمه شب گذشته بود كه چراغ هاي اتاق نشيمن را خاموش كردم و رفتم از گوشه پرده يكي از پنچره ها نگاهي بيندازم. خانه تلفوردها ، تا جايي كه مي توانستم از بالاي پرچين ببينم ، كاملا تاريك بود. بسته اي را كه آماده كرده بودم جمع كردم ، از آشپزخانه به بالكن و حياط پشتي رفتم . شب بي ابري بود. از كنار سايه بان باغباني رد شدم ، بيلچه برداشتم و به باغچه رز بردم . بين سايه هاي دو رز محبوب سوزان ، رز دمشقي و رز نارنجي فلوريبوندا ، گودال نسبتا عميقي كندم و بسته را دفن كردم . بيلچه را سر جايش گذاشتم و با عجله به داخل خانه برگشتم . كاملا مطمئن نبودم اما وقتي به خانه تلفورد نگاه انداختم حس كردم پشت پنجره اتاق خواب طبقه دوم ، چيزي تكان خورد.
روز بعد ، تا ساعت شش بعدازظهر به طرز معجزه آسايي از شر تلفورد ها راحت بودم . جلوي خانه بودم و داشتم چمن را آب مي دادم كه سر و كله آيلين ، طبق برنامه روزانه اش ، پيدا شد . راجر پياده روي ـ تجسس خود را صبح ها انجام مي داد اما تاكتيك زنش پياده روي ـ تجسس عصرانه بود. روش هايشان قابل تحسين بود؛ هماهنگي تاكتيكي دقيقي كه با استفاده از آن قلمروشان را پوشش مي دادند. مثل يك تيم كماندوي ورزيده در مواقع مختلف روز محله را در دو جهت مخالف طي مي كردند و آسايش مردم را بر هم مي زدند.
تند تند به طرفم آمد و چند متر دورتر از من توي پياده رو ايستاد. اگر شوهرش شبيه سگ هاي پاكوتاه شكار بود، نژاد آيلين مثل سگ هاي اهلي بود ؛ با دماغي كشيده و منحني شكل كه جان مي داد براي فضولي كردن در كاري كه به او مربوط نيست.
گفت : «خب هوارد ، فكر نكنم خبري از سوزان داشته باشي.»
«اما دارم ، ديشب تلفن كرد. خواهرش داره بهتر مي شه »
«پس سوزان خيلي زود بر مي گرده خونه .»
«احتمالا نه . شايد يه مدتي اونجا بمونه.»
«چرا؟»
«چون اونجا رو دوست داره ، متاسفانه بيشتر از اينجا.»
«يعني مي خواي بگي تركت كرده؟»
«من همچنين چيزي نگفتم.»
يك چين ديگر ، يك اخم «باور نمي كنم كه سوزان اين طوري بي مقدمه خونه و زندگيش رو ول كنه بره . همچين آدمي نيست.»
بعد برگشت و غرولند كنان راه افتاد . بلند مي گفت كه من هم بشنوم: «مي دونستم ، مي دونستم!»
آب دادن چمن را تمام كردم و روي پله هاي ايوان نشستم تا در آن غروب آرام هوايي بخورم . هنوز پنج دقيقه هم آنجا ننشسته بودم كه تلفورد قدم زنان در پياده روي خانه ام ظاهر شد. ماموريتش حمله مستقيم تاكتيكي بود، روشي كه تا به حال از آن استفاده نكرده بود. بي مقدمه گفت: «ديشب دوباره تا ديروقت بيدار بودي هوارد بنت . كلي از نيمه شب گذشته بود. اون موقع شب چي رو داشتي تو باغچه رز چال مي كردي؟ ابرويي بالا انداختم «دوربين ساده كفايت نمي كرد ، حالا پيشرفته تر شدي و براي جاسوسي هاي شبانه ت دوربين مادون قرمز خريدي؟ اينكه در طول روز يا شب در ملك شخصيم چي كار مي كنم فقط به خودم مربوطه.»
تلفورد تند تند جواب داد: «بنت نمي توني قسر در بري! هر طوري كه شده ته و توي اين قضيه رو در مي آريم.»
لبخندي زدم. «جدا؟ منم خيلي معما دوست دارم ، براي وقت گذروني خوبه.»
«معما؟»
«غربال كردن احتمالات مختلف ، گشتن دنبال قطعاتي كه در كنار هم يه تصوير كامل رو مي سازن ، يه بازي فكري مهيج.»
دوباره صبح شد و سگ فضول دم در گاراژ منتظر ايستاده بود.
«اينها رو هم داري مي بري خيريه؟»
گفتم : «درسته آيلين.»
«حدس مي زنم همه ش هم وسايل سوزان باشه . داري از شر وسايلش خلاص مي شي ، چون ادعا مي كني كه ديگه بر نمي گرده.»
«من همچين ادعايي نكردم.»
انگشتش را به حالت اتهام به سمت من نشانه رفت «من مي گم اون هيچ جا نرفته ، مي گم تو يه بلايي سرش آوردي.»
آخرين كيسه تيره رنگ را در صندوق عقب ماشين گذاشتم. فقط ساك بولينگ باقي مانده بود. آيلين انگار تازه متوجه آن شده بود. دماغش چيني خورد و دندان هايش را روي هم فشار داد: « اون كيف ، توش چي داري؟»
«ساك بولينگه . پس قاعدتا بايد توش يه توپ بولينگ باشه.»
«به راجر كه گفتي توپ نداري.»
«جدا؟ احتمالا اشتباه شنيده.» ساك را از دسته هايش گرفتم و بلند كردم.
آيلين عقب عقب رفت «اون لكه چيه كنار ساك؟ به نظر مي آد خيسه.»
گفتم : «خيالاتي شدي» و ساك را توي صندوق عقب پرت كردم.
بلند نفس نفس مي زد : «وقتي انداختيش صداي خرد شدنش رو شنيدم...»
«آيلين ، توپ هاي بولينگ شكستني نيستند.»
«مي دونم صداي چي بود.» همان طور عقب عقب مي رفت . دست هايش را طوري جلوي سرش نگه داشته بودكه انگار داشت از خودش در برابر چيزي دفاع مي كرد . صورتش به رنگ سبزي مورد علاقه اش ، بادمجان ، در آمده بود و چشم هايش داشت از حدقه بيرون مي زد. صداي نامفهومي از دهانش در آورد و پا به فرار گذاشت .
ساعت هفت شب بود كه زنگ را زدند. دو مرد با لباس رسمي بيرون در ايستاده بودند. يكيشان موهاي تيره داشت و چهار شانه بود، آن يكي موهايش روشن بود و لاغرتر بود. مرد چهارشانه پرسيد: «آقاي هوارد بنت؟»
«بله ، امرتون؟»
«افسر پليس.» نشان هايشان را بالا گرفتند تا ببينم. «من پيلوفسكي هستم ، ايشون هم كارآگاه جنكينز هستن. اگه اشكالي نداره چند تا سوال ازتون داشتيم. مي شه بياييم تو؟»
آنها را به اتاق نشيمن راهنمايي كردم . جنكينز گفت: «يه راست بريم سر اصل مطلب . ما گزارشي از رفتار مشكوك دريافت كرديم كه به شما و همسرتون مربوط مي شه .»
«آهان ، حالا فهميدم ؛ تلفوردها ... . حدس مي زدم به شما زنگ بزنن.»
«چرا؟»
«تلفوردها آدم هايي هستن كه اصطلاح همسايه هاي جهنمي رو براي اونها ساختن ؛ فضول و جاسوس از بدترين نوعش و تا دلتون بخواد اهل اغراق كردن. از چند روز پيش كه سوزان مجبور شد بي مقدمه بره سفره ، ديگر غير قابل تحمل شده ن.»
پيلوفسكي پرسيد: «سوازن كيه؟»
«همسرم. رفته دولوث ، عيادت خواهر مريضش . تا حالا چند بار به تلفوردها گفتم.»
«خانم تلفورد ادعا مي كنه شما به اش گفتين كه همسرتون شما رو ترك كرده و موقتا در دولوث زندگي مي كنه.»
«پس منظور من رو درست متوجه نشده . هر دوشون اصرار دارن يه سري حوادث پيش پا افتاده رو اشتباه برداشت كنند.»
«شايد بهتر باشه شما روايت خودتون رو از اين حوادث تعريف كنيد.»
مجبور شدم همه چيز را با جزئيات تعريف كنم. جنكينز يادداشت بر مي داشت .
پيلوفسكي گفت : «در مورد ساك بولينگ خيس و صداي خرد شدن چيزي نگفتين.»
«آهان! آيلين تلفورد تخيل فعالي داره ، نويسنده ست ، مي فهميد كه . ساك خيس نبود ، فقط لك داشت .توش هم فقط يه توپ قديمي بولينگ بود.»
«ساك و توپ الان كجان؟»
به دروغ گفتم : «با بقيه خرت و پرت ها دادم به خيريه.» در حقيقت ساك را نزديكي هاي محل كارم در يك سطح آشغال بزرگ انداخته بودم.
جنكينز پرسيد: «اشكالي نداره يه نگاهي به دور و بر بندازيم؟ طبيعتا حق داري بگي نه ، ما مجوز تفتيش نداريم.» معني حرفش اين بود كه اگر لازم مي شد ، مي توانستند بروند يكي بياورند.
همه جاي خانه را نشانشان دادم . مودب و با ملاحظه بودند اما همه جا را تفتيش كردند. به كارگاه تازه رنگ شده ام و بقيه زيرزمين توجه خاصي نشان دادند ، ابزارهايم را وارسي كردند و حتي داخل فريزر را هم گشتند . چيزي دال بر گناهكار بودن من پيدا نكردند. چيزي نبود كه پيدا كنند. از زيرزمين بردمشان بيرون و مجسمه سراميكي پرنده زشتي را كه در باغچه رز خاك كرده بودم در آوردم. گفتم : «يهو به سرم زد اين كار رو بكنم. هميشه از اين مجسمه بدم مي اومد و در نبود سوزان ... خب ، ديگه نمي تونستم تحملش كنم.»
پيلوفسكي پرسيد : «چرا خاكش كردي؟ چرا ننداختيش تو زبالبه دوني ؟ »
دستپاچه گفتم : «راستش رو بخواي ، مي خواستم يه راه برگشت باقي بذارم . گفتم اگه سوزان فهميد كه مجسمه نيست و ناراحت شد ، از زير خاك درش مي آرم و وانمود مي كنم گم شده بوده.» آهي كشيدم «فكر كنم حالا كه درش آوردم ، بايد برش گردونم سر جاش . از اولش هم فكر احمقانه اي بود.»
قبل از اينكه بروند ، جنكينز اسم ، آدرس و شماره تلفن خواهر سوزان را گرفت . اطلاعات را به او دادم و گفتم : «لطفا تا جايي كه مي شه سعي كنيد تماس نگيريد، مگر اينكه خيلي ضروري باشه . مطمئنم كه درك مي كنيد.»
«فقط براي گزارشمون لازم داريم ، آقايت بنت.»
فردا و پس فرداي آن شب ، همسايه هاي فضول مزاحمم نشدند . اثري ازشان نبود . معنيش اين بود كه تاكتيك هايش را از حالت علني به مخفيانه تغيير داده اند. مهم نبود پليس به آنها چه گفته ، تا با چشم خودشان سوزان را صحيح و سالم نديدند ، باور نكردند.
ظهر روز بعد عازم فرودگاه شدم . پرواز ساعت سه بعدازظهر دولوث سر وقت نشست . ماشين را كه مقابل ترمينال پروازهاي ورودي پارك كردم، سوزان با ساكش منتظر ايستاده بود و با اينكه حتي يك دقيقه دير نكرده بودم با اخم به ساعتش نگاه مي كرد. از فرودگاه كه بيرون مي آمديم گفتم: «عزيزم ، خيلي خوبه كه برگشتي خونه.»
گفت : «كدو تنبل من.» لقب مورد علاقه اش بود كه من از شنيدنش بيزار بودم. «احتمالا آرزو داشتي يه كم بيشتر مي موندم . خب ، حداقل مي توني آرزوش رو داشته باشي. اگه وضعيت خواهرم تا هفته آينده بهتر نشه ، بايد دوباره برگردم پيشش.»
گفتم: «متاسفم كه اين رو مي شنوم.»
«كدو تنبل ، نگو كه تنهايي رو دوس نداري. اين طوري آزادي كه كله ت رو فرو كني تو كتاب و كارايي رو كه بايد تو خونه انجام بدي پشت گوش بندازي .»
من هيچ وقت كارهاي خونه رو پشت گوش نمي ندازم.»
«آره ، فقط وقتايي كه من دائم به ات سيخونك مي زنم. فكر نكنم كارهايي رو كه برايت فهرست كردم انجام داده باشي . ميز جديد برا چرخ خياطيم درست كردي؟»
«كار يه شب بود.»
«لباس ها و وسايل بيرون دادني رو بردي خيريه؟»
«بله عزيزم ، به علاوه خرت و پرت هايي كه توي زيرزمين تلنبار شده بود.»
«اون كارگاه زشت رو رنگ كردي؟»
«هر چهار تا ديوارش رو.»
«فريزر رو هم تميز كردي؟»
«فريزر رو هم تميز كردم . يك كار خوب ديگه هم كردم ؛ يه هندونه ته يخچال پيدا كردم كه چند هفته قبل خريده بديم و يادمون رفته بود بخوريم.»
«حتما فاسد شده بود.»
«آره ، له شده بود.»
گفت : «غير از وقت كشي كار ديگه اي هم كردي؟»
«آره ، كلي با تلفوردها سرگرم شدم .با هم يه بازي كرديم.»
«بازي ؟ با اون آدماي فضول؟»
«در واقع ، اونها بازي رو شروع كردند. هيچ وقت به ذهن خودم نمي رسيد اما قواعدش رو زود ياد گرفتم و خودم هم چند تا قانون به اش اضافه كردم.»
«جالبه. كي برد؟»
«من بردم.»
گفت : «خوش به حالت» و موضوع بحث را عوض كرد . هيچ وقت به پيروزي هاي كوچك من علاقه اي نشان نمي داد.
به خانه كه رسيديم ، ماشين را جايي پارك كردم كه كاملا در ديدرس باشد و به سوزان كمك كردم از ماشين پياده شود . تلفوردها در ايوانشان نشسته بودند . جفتشان وقتي سوزان را ديدند ، از جايشان بلند شدن و گردنشان را مثل دو تا غاز زشت و عصباني دراز كردند . با خوشرويي برايشان دست تكان دادم . بي آنكه جوابم را بدهند ، به خانه شان خزيدند.
بعد از اينكه شستن ظرف هاي شام را تمام كردم ، روي ايوان جلو نشستم تا محله را در غروب تماشا كنم . شب نسبتا گرمي بود . چراغ هاي خانه تلفوردها روشن بود اما اثري از راجر يا آيلين نبود . تا آنجايي كه يادم مي آمد اين اولين بار بود كه پرده همه پنجره هايشان كشيده بود و گوشه هيچ كدامشان تكان نمي خورد. زمان زيادي طول مي كشيد تا دوباره به فكر جاسوسي من بيفتند . بعد از سال ها مزاحمت ، چشم انداز يك آرامش طولاني سرمستم مي كرد.
كمي بعد حفاظ در محكم به هم خورد و سوزان كنارم جا خوش كرد. پرسيد: «چرا پوزخند مي زني ؟ به چي فكر مي كردي؟»
«به هيچي ، به احتمالات.»
«از حرفات سر در نمي آرم هوارد . بعضي وقت ها از خودم مي پرسم چي فكر مي كردم كه زنت شدم.»
قبل از انكه بتوانم جوابي دست و پا بكنم، جورج ـ سگ ِ ليندمان ها ـ از گوشه حياط سر و كله اش پيدا شد.
سوزان جيغ گوشخراشي كشيد كه باعث شد سگ با گوش هاي افتاده همان جا خشكش بزند: «هوارد!»
«نترس، بي آزاره.»
«بي آزار؟ اين جونو زشت ؟ چطوري اومده تو حياط ما؟»
«يكي از نرده هاي پرچين عقبي شل شده.»
«يه نرده شل شده و تو درستش نكردي؟ چت شده ؟ اين هيولا داره واسه خودش ول مي گرده و معلوم نيست چه خرابكاري هايي به بار بياره . بندازش بيرون ! همين الان!»
بلند شدم و از پله هاي ايوان پايين رفتم . جورج شروع كرد به دم تكان دادن . نزديك آمد و دستم را ليسيد.
«و تا نرده رو درست نكردي برنگرد. مي شنوي؟»
«بله عزيزم ، لازم نيست داد بزني.»
گفت : «كدوتنبل» و برگشت داخل و در را پشت سرش به هم كوبيد.
گفتم : «بيا جورج» و سگ را به حياط پشت خانه بردم. نمي خواست برود. با چشمان درشت و منتظرش به من زل زده بود. خم شدم و سرش را نوازش كردم.
گفتم : «امشب چيزي برات ندارم پسر ، اما ممكنه همين روزا يه چيزي برات داشته باشم . كسي چه مي دونه؟ زندگي پر از احتمالاته.»
بعد بيرونش كردم و رفتم ابزارهايم را بياورم تا وانمود كنم دارم نرده شل را تعمير مي كنم.
پي نوشت: اين داستان با عنوان «Possibilities» در مجموعه داستان هاي معمايي استرند( strandmag) به چاپ رسيده است.
منبع:خردنامه ، شماره 72
/ج
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}